P : 26
BEYOND TIME
پارت بیستوششم | انتخاب من
آن شب، سرین با لبخندی به عمارت برگشت که مدتها بود روی صورتش دیده نشده بود.
تمام مسیر، حرفهای جونگکوک در ذهنش تکرار میشد.
«فکر کنم این اسمش عشقه.»
و هر بار که به آن جمله فکر میکرد، لبخندش بیشتر میشد.
وقتی وارد سالن شد، پدر و مادرش هنوز بیدار بودند.
پدرش کتابی در دست داشت و ههرا کنار شومینه نشسته بود.
سرین بدون مقدمه گفت:
ـ ماما... پاپا...
هر دو سرشان را بلند کردند.
ـ من میخوام با جونگکوک ازدواج کنم.
سکوت.
لبخند از صورت ههرا محو شد.
پدرش کتاب را بست.
ـ چی گفتی؟
سرین این بار آرامتر تکرار کرد:
ـ من جونگکوک رو دوست دارم. و میخوام باهاش ازدواج کنم.
پدرش چند لحظه فقط نگاهش کرد.
ـ سرین، این تصمیم کوچیکی نیست.
ـ میدونم.
ـ پس چرا اینقدر راحت دربارهش حرف میزنی؟
سرین کمی جلو آمد.
ـ چون مطمئنم.
ههرا آرام گفت:
ـ دخترم...
سرین به او نگاه کرد.
ـ من میدونم اون مثل خانوادهی ما نیست. میدونم جایگاههامون فرق داره. ولی اون آدم خوبیه.
پدرش با صدایی جدی گفت:
ـ مسئله فقط خوب بودن نیست.
ـ پس چیه؟
ـ آینده.
سرین ساکت شد.
پدرش ادامه داد:
ـ تو از خاندان روسّی هستی. این ازدواج فقط تصمیم دو نفر نیست. روی خانواده، املاک، روابط ما و حتی جایگاه اجتماعیمون اثر میذاره.
ـ ولی من قرار نیست با خاندان ازدواج کنم. با جونگکوک ازدواج میکنم.
ـ تو هنوز جوانی و فکر میکنی احساسات میتونن همهچیز رو حل کنن.
سرین ناراحت شد.
ـ شاید چون شما هیچوقت نخواستید احساس من رو جدی بگیرید.
ههرا بلند شد.
ـ سرین، ما نمیگیم احساست بیارزشه.
ـ پس چرا نمیذارید انتخابش کنم؟
پدرش جواب داد:
ـ چون من پدرتم و وظیفه دارم قبل از اینکه تصمیمی بگیری، چیزهایی رو ببینم که شاید تو نبینی.
سرین چند لحظه به هر دو نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ من تصمیمم رو گرفتم.
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، از سالن خارج شد.
---
روزهای بعد برای سرین عجیب بودند.
دیگر خبری از دیدارهای عصرگاهی نبود.
دیگر صدای قدمهای جونگکوک در باغ نمیآمد.
حتی نمیتوانست مثل قبل از خانه بیرون برود.
هر بار که نام جونگکوک در ذهنش میآمد، دلش میخواست از اتاق بیرون بزند و به سراغش برود.
اما خانوادهاش اجازه نمیدادند.
روزها آرام و سنگین میگذشتند.
سرین کمتر حرف میزد.
کمتر در جمع مینشست و بیشتر وقتش را در اتاق یا اصطبل میگذراند.
یک روز عصر، کنار پنجره ایستاده بود و به جاده نگاه میکرد.
صدای کالسکهای از دور آمد.
قلبش برای لحظهای تند زد.
اما کالسکه از کنار عمارت گذشت.
سرین پرده را رها کرد.
ـ احمقانهست...
روی تخت نشست.
از خودش عصبانی بود.
چرا یک صدای سادهی چرخ کالسکه باید امیدی را در دلش زنده میکرد؟
---
چند روز بعد، ههرا وارد اتاقش شد.
سرین کنار پنجره نشسته بود.
مادرش آرام گفت:
ـ هنوز دوستش داری؟
سرین حتی برنگشت.
ـ بله.
ـ با اینکه پدرت مخالفه؟
ـ بله.
ههرا کنار او نشست.
ـ اگر مجبور بشی فراموشش کنی چی؟
سرین این بار نگاهش کرد.
چشمهایش خسته بود.
ـ نمیدونم چطور.
ههرا دستش را گرفت.
ـ شاید زمان کمک کنه.
سرین لبخند تلخی زد.
ـ من از زمان خوشم نمیاد.
مادرش چیزی نگفت.
سرین دوباره به پنجره نگاه کرد.
جایی دور، آن طرف شهر، مردی زندگی میکرد که نمیدانست سرین هر روز چند بار به این فکر میکند که آیا او هم به او فکر میکند یا نه.
و همین ندانستن، بیشتر از هر چیزی آزارش میداد.
اما سرین هنوز نمیدانست که برای جونگکوک هم این جدایی آسان نخواهد بود.
و شاید هیچکدامشان تصور نمیکردند خانوادهها با این مخالفت، به جای خاموش کردن این احساس...
آن را عمیقتر کردهاند.
پارت بیستوششم | انتخاب من
آن شب، سرین با لبخندی به عمارت برگشت که مدتها بود روی صورتش دیده نشده بود.
تمام مسیر، حرفهای جونگکوک در ذهنش تکرار میشد.
«فکر کنم این اسمش عشقه.»
و هر بار که به آن جمله فکر میکرد، لبخندش بیشتر میشد.
وقتی وارد سالن شد، پدر و مادرش هنوز بیدار بودند.
پدرش کتابی در دست داشت و ههرا کنار شومینه نشسته بود.
سرین بدون مقدمه گفت:
ـ ماما... پاپا...
هر دو سرشان را بلند کردند.
ـ من میخوام با جونگکوک ازدواج کنم.
سکوت.
لبخند از صورت ههرا محو شد.
پدرش کتاب را بست.
ـ چی گفتی؟
سرین این بار آرامتر تکرار کرد:
ـ من جونگکوک رو دوست دارم. و میخوام باهاش ازدواج کنم.
پدرش چند لحظه فقط نگاهش کرد.
ـ سرین، این تصمیم کوچیکی نیست.
ـ میدونم.
ـ پس چرا اینقدر راحت دربارهش حرف میزنی؟
سرین کمی جلو آمد.
ـ چون مطمئنم.
ههرا آرام گفت:
ـ دخترم...
سرین به او نگاه کرد.
ـ من میدونم اون مثل خانوادهی ما نیست. میدونم جایگاههامون فرق داره. ولی اون آدم خوبیه.
پدرش با صدایی جدی گفت:
ـ مسئله فقط خوب بودن نیست.
ـ پس چیه؟
ـ آینده.
سرین ساکت شد.
پدرش ادامه داد:
ـ تو از خاندان روسّی هستی. این ازدواج فقط تصمیم دو نفر نیست. روی خانواده، املاک، روابط ما و حتی جایگاه اجتماعیمون اثر میذاره.
ـ ولی من قرار نیست با خاندان ازدواج کنم. با جونگکوک ازدواج میکنم.
ـ تو هنوز جوانی و فکر میکنی احساسات میتونن همهچیز رو حل کنن.
سرین ناراحت شد.
ـ شاید چون شما هیچوقت نخواستید احساس من رو جدی بگیرید.
ههرا بلند شد.
ـ سرین، ما نمیگیم احساست بیارزشه.
ـ پس چرا نمیذارید انتخابش کنم؟
پدرش جواب داد:
ـ چون من پدرتم و وظیفه دارم قبل از اینکه تصمیمی بگیری، چیزهایی رو ببینم که شاید تو نبینی.
سرین چند لحظه به هر دو نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ من تصمیمم رو گرفتم.
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، از سالن خارج شد.
---
روزهای بعد برای سرین عجیب بودند.
دیگر خبری از دیدارهای عصرگاهی نبود.
دیگر صدای قدمهای جونگکوک در باغ نمیآمد.
حتی نمیتوانست مثل قبل از خانه بیرون برود.
هر بار که نام جونگکوک در ذهنش میآمد، دلش میخواست از اتاق بیرون بزند و به سراغش برود.
اما خانوادهاش اجازه نمیدادند.
روزها آرام و سنگین میگذشتند.
سرین کمتر حرف میزد.
کمتر در جمع مینشست و بیشتر وقتش را در اتاق یا اصطبل میگذراند.
یک روز عصر، کنار پنجره ایستاده بود و به جاده نگاه میکرد.
صدای کالسکهای از دور آمد.
قلبش برای لحظهای تند زد.
اما کالسکه از کنار عمارت گذشت.
سرین پرده را رها کرد.
ـ احمقانهست...
روی تخت نشست.
از خودش عصبانی بود.
چرا یک صدای سادهی چرخ کالسکه باید امیدی را در دلش زنده میکرد؟
---
چند روز بعد، ههرا وارد اتاقش شد.
سرین کنار پنجره نشسته بود.
مادرش آرام گفت:
ـ هنوز دوستش داری؟
سرین حتی برنگشت.
ـ بله.
ـ با اینکه پدرت مخالفه؟
ـ بله.
ههرا کنار او نشست.
ـ اگر مجبور بشی فراموشش کنی چی؟
سرین این بار نگاهش کرد.
چشمهایش خسته بود.
ـ نمیدونم چطور.
ههرا دستش را گرفت.
ـ شاید زمان کمک کنه.
سرین لبخند تلخی زد.
ـ من از زمان خوشم نمیاد.
مادرش چیزی نگفت.
سرین دوباره به پنجره نگاه کرد.
جایی دور، آن طرف شهر، مردی زندگی میکرد که نمیدانست سرین هر روز چند بار به این فکر میکند که آیا او هم به او فکر میکند یا نه.
و همین ندانستن، بیشتر از هر چیزی آزارش میداد.
اما سرین هنوز نمیدانست که برای جونگکوک هم این جدایی آسان نخواهد بود.
و شاید هیچکدامشان تصور نمیکردند خانوادهها با این مخالفت، به جای خاموش کردن این احساس...
آن را عمیقتر کردهاند.
- ۸۳۷
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط